دِزَکی کاسه ی احساسمه سر پنجره بو
تا قیومت همه رو ناله وَ دل ایدُم سیش
بارالها دلِ وسواسمه سر پنجره بو
خشک آوی همه ی باغ و گلستونِ دلُم
ریشه ی برگِ گلِ یاسمه سر پنجره بو
مثل گل پیچ دلُم سیش سرِ پنجره بی
سی بُریدن بخدا داسمه سر پنجره بو
وَ کمو ره بزَنُم دل وَ که بندُم ایسو
بُی دروغش دلِ ری راسمه سر پنجره بو
سرگشته
برچسب:
نویسنده: یگانه کاشانی
از تو هم با خبر آن سرو خرامانت نیست
خنده بر لب زده ام یک دل پر خون دارم
چه کنم با غم و تشویش که مهمانت نیست
هر که با خود بزند حرف،نه،دیوانه که نیست
با خودت حرف بزن تا مه تابانت نیست
محرمِ راز کسی نیست در این دور و زمان
سایه ای بر سر این بی سر و سامانت نیست
غربت آن است که باشد همه با او و تو نه
دل جامانده ببین باز نگهبانت نیست
سرگشته
برچسب:
نویسنده: یگانه کاشانی
برچسب:
نویسنده: یگانه کاشانی
برچسب:
نویسنده: یگانه کاشانی
برچسب:
نویسنده: یگانه کاشانی
برچسب:
نویسنده: یگانه کاشانی
برچسب:
نویسنده: یگانه کاشانی
برچسب:
نویسنده: یگانه کاشانی
برچسب:
نویسنده: یگانه کاشانی
برچسب:
نویسنده: یگانه کاشانی